اثناي كار خسته‌كننده‌ٴ آماده‌سازي تحليلي مدارك‌، تا حد امكان از پيش‌داوري مصون باشد، لازم‌ بود كه تركيب و تأليف آنها را تا آخرين فرصت به‌تأخير اندازد.
پاسخ را اينك‌، مي‌توان داد و بهتر است كه يكباره جان كلام گفته شود، و اين نه تنها براي‌ ارضاي كنجكاوي خواننده‌، بلكه براي تعيين محتويات مجلد دوم هم سودمند است‌. اين مجلد -- يا در حقيقت اين دو مجلد -- نشان مي‌دهد كه سده‌ٴ دوازدهم‌، و تا حد كمتري سده‌ٴ سيزدهم‌، در اصل دوران گذار و خوگيري بود. مبادله‌هاي ميان سه تمدن عمده‌ٴ اروپا و منطقه‌ٴ مديترانه‌ -- يهوديان‌، مسيحيان و مسلمانان -- هرگز به‌اندازه‌ٴ سده‌ٴ دوازدهم‌، شديد نبود. براي ديرزماني‌، جوان‌ترين اينان برتري خود را حفظ كرد، ولي اين برتري پيوسته در زوال بود، حال آن كه ديگران‌ از گرفتن نيروي آن و تبديل آن به‌نيروي خودشان باز نماندند. در سده‌ٴ سيزدهم نشانه‌هاي‌ نيرومندي و اصالت مسيحيان روبه افزايش بود و در اواخر آن‌، هنگامي كه نسبت به پيروزي‌هاي‌ مسلمانان بيشترين تكريم را نشان مي‌داد، نبوغ قلمرو مسيحيت باختر ديگر به خود آمده بود. اين‌ امر داراي اهميت فراواني است‌، چون اين نبوغ از آن پس مهم‌ترين‌، و تقريباً يگانه پديدآورنده‌ٴ علم جديد بوده است‌.
فعاليت در سده‌ٴ دوازدهم‌، بسيار شديد بود و مي‌توان از ((رستاخيز سده‌ٴ دوازدهم‌)) (ث‌. ه. هاسكينز) و آغاز علم و فرهنگ اروپا در سده‌ٴ سيزدهم‌، با همان حرارتي سخن گفت كه‌ كاتوليك موٴمني (ج‌.ج‌. ولش‌) هم در ناميدن سده‌ٴ سيزدهم به نام ((بزرگترين سده‌)) ترديد نكرده‌ است‌. موٴلف خواهد كوشيد از اين عنوان‌ها به‌خاطر خصلت ذهني‌شان دوري كند. رستاخيز هم‌، مانند قرون وسطا، يك اصطلاح نسبي است‌. در مجلد اول نشان داده‌ام كه هر عصري‌، از برخي‌ جهات يك عصر رستاخيز است‌، و هم‌چنين بسياري از عصرها يك عصر قرون وسطايي به‌ شمار مي‌رود. آيا هر عصري زاده‌ٴ عصر گذشته و نياي عصر بعدي نيست‌؟ اگر از زاويه‌ٴ درستي‌ بنگريم‌، هر عصر واسطه‌اي است ميان گذشته و آينده‌. گرچه اصطلاح قرون وسطا تقريباً داراي‌ معني مشخصي نيست‌، يا معني‌هاي بسيار گيج‌كننده‌اي دارد، مسلماً مناسب‌تر است كه آن را براي يك و نيم سده‌اي به كار بريم كه از 1100 تا 1250، به درازا كشيد. البته هيچ عصر ديگري را به‌ياد نمي‌آورم كه در اثناي آن عناصر گذار از آن واضح‌تر، و فرايند خوگيري در مقياسي بدان‌ وسعت و باروري صورت گرفته باشد. اين خود چيزي كمتر از برخورد ميان سه تمدن عمده‌ٴ منطقه‌ٴ مديترانه نبود، بلكه خود مرحله‌اي از برخورد ديرين ميان شرق و غرب به‌شمار مي‌رفت -- برخوردي بزرگ‌. اينك‌، مي‌دانيم كه نتيجه‌ٴ آن پيروزي باختر بود، چنان پيروزي كه تاكنون دگرگون‌ نشده‌، بلكه با گذشت زمان فزوني گرفته است‌؛ ولي اين امر در دوران جنگ‌هاي صليبي سخت‌ نامشهود بود.
با اين حال‌، هنگامي كه از پيروزي باختر سخن مي‌گوييم نبايد چنان پنداريم كه از آن پس‌، در